انجمن ادبی فرهنگ (اندیشه)

1392/10/26 ساعت 00:57

درسوگ استاد حشمت الله اسحاقی

درسوگ استاد حشمت الله اسحاقی

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

 امروز برروی دوش شهر مردی تشییع می شد که آمیزه ای از عشق بود وغزل ، مهربانی  و صمیمیت ، بی ریایی وبی ادعایی ، مردی از تبارشعر وشور ونور وعشق ، از سلاله ی هرچه مهربانی ، او دامن کشان می رفت و مابرغربت وتنهایی خویش می گریستیم ، او درخاک به آرامشی ابدی رسید و ما در حسرتی ابدی ماندیم .

      امروز برروی دوش شهر مردی تشییع می شد که دلبسته ی شعر بود نه نان ، نه برلبش شکایتی و نه بر دلش رنگ کدورتی ، سلامش آراممان می کرد و کلامش امیدمان می بخشید ، دست هامان را می گرفت تا مسافر واژه ها به سلامت  به سرمقصد  برسد ، چراغ شعر را روشن کرده بود تا از سیاهی و تاریکی هراسی به دل راه ندهیم ، می خندید تا ماسراغی از درد نگیریم ، نگاهش گرممان می کرد تا به سرما نیندیشیم ، دلش که می گرفت حالمان را می پرسید تا احساس تنهایی نکنیم ، دلمان که می گرفت ما را به مهمانی غزل می برد  ، تشنه مان که می شد با جامی از غزل حافظ سیرابمان می کرد ، اشکمان را که می دید با ما همنوا می شد و خنده هامان را که می دید لبخند می زد ...  

هیچ چیز نباید اتفاقی باشد ، امروز چهارشنبه بود و چهارشنبه ها همیشه در زلال چشمه سار بودن او شعر را نفس می کشیدیم وبوی شعر ، ما را برای ساعتی هم که شده از غبار آسمان دود آلود زمان رها می کرد و چهارشنبه ها همیشه چهارشنبه شعر بود و شعر بود وشعر ، واین اولین چهارشنبه ای بود که  هوای کلاس نمناک بود و بارانی ، بغض بود واشک و دلتنگی ، وچقدر انتظارکشیدیم بیایی و نیامدی ..  

امشب هوای شهر چقدر نفس گیر است ،  امشب چقدر واژه ها سرد وملولند ، امشب چقدر لحظه ها ساکت وخموشند ، امشب همه ی آتشکده های غزل بی تو خاموشند و همه ی کنکره های دل در بهتی شبانه به مهمانی آسمانی ابری دعوت شده اند ، دل بهانه ای می جوید تا سر بر دیوار دلتنگی گذاشته و بغض خود را های های فریاد کند ، چقدر باورش سخت است که باید از امشب در شهری نفس بکشیم که تو در خاکش لب فرو بسته ای و بی خیال از سوز و سرمای دل به مهمانی خدا رفته ای ، از امشب باید باور کنیم دیگر کسی شب ها حال ما را برای شنیدن غزلی تازه ، نمی پرسد ...

نظرات (0)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :